۵ مطلب در آبان ۱۴۰۰ ثبت شده است.
[انتقال تجربه] | نوشته شده در جمعه, ۱۴ آبان ۱۴۰۰، ۰۵:۳۳ ب.ظ توسط مهدی زبیدی | ۲ نظر

توی پست قبلی، توضیح دادم که بلوبانک چیه و چطور اصلا با بلوبانک آشنا شدم ؛ تا جایی هم که تونستم سعی کردم به صورت کامل مراحل بازکردن حساب رو توضیح بدم. و خب مجددا اینو بگم که درحال حاضر نمیتونید بدون کد معرف توی بلوبانک حساب باز کنید و نیاز به کد معرف دارید. از اونجایی که یکی از عادت های من پریدن جلوی گلوله و فداکاریه به صورت کلی، میتونید از کد معرف من استفاده کنید: MK6ALI
اصن مدیونی فکر کنی قراره پولی به حسابم بابتش واریز کنن، به مولا که ما اینجا نماز میخونیم 😈😂

اگه پست قبلی رو نخوندی میتونی از اینجا بخونی : تجربه بازکردن حساب در بلوبانک و مراحلی که پشت سر باید گذاشت!

خلاصه بعد از ثبت نام و بازکردن حساب توی بلوبانک، از اونجایی که ساکن تهران نیستم (فعلا!) تقریبا 5 روز طول کشید تا کارت صادر و برای من پست بشه که خب، به نسبت زمان تخمین زده شده 14 روزی که خود بلوبانک گفته بود، زمان خوبیه.

[حرفای جدی] | نوشته شده در دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۰، ۱۲:۵۸ ق.ظ توسط مهدی زبیدی | ۰ نظر

تقریبا دو هفته پیش بود که تصمیم گرفتم یه پیچشی به مسیر زندگیم بدم و کاری رو بکنم که تا به حال کمی با ترس بهش نگاه میکردم و اون بازیسازی بود. چیزی که همیشه عاشقش بودم اما به خاطر عظمتش همیشه از امتحان کردنش پرهیز داشتم. ولی روزگار گاهی وقتا تورو توی یه موقعیتی قرار میده که مجبورت میکنه یه دور دیگه جایی که هستی رو با خودت مرور کنی، اونوقته که یه سری چیزا برات روشن میشه. میفهمی چه ترس هایی داری و چه راهی برای غلبه هست. و خب، من هم به این جا رسیدم. اما چه چیزی باعث شد که من کمی جدی تر فکر کنم؟

[انتقال تجربه] | نوشته شده در شنبه, ۸ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۰۰ ب.ظ توسط مهدی زبیدی | ۱ نظر

چی شد که اصن به بلوبانک رسیدم؟

چندوقتی بود که برخی از دوستان، حرفای جالبی درمورد نوعی حساب بانکی تماما اینترنتی میزدن؛ یا کارت های بانکی جدید خودشون رو استوری میکردن. به شخصه چون خیلی این موضوع تا به حال مسئلم نبوده پیگیرش نشدم. اما به پیشنهاد یکی از نزدیکان، گفتم دلو به دریا بزنم ببینم چیه جریانش. و خب با "بلوبانک" آشنا شدم. یک بانک تماما اینترنتی که از لحظه افتتاح حساب تا زمان دریافت کارت (که در ادامه درموردش صحبت میکنم) نیاز نیست یه قدم حتی پاتونو از خونه بیرون بذارید.

خب این برای من واقعا یه نعمته، واقعا کی دلش میخواد به خاطر کوچک ترین خدماتی پاشه بره یکی از شعبه های یه بانکی، کلی تو صف وایسه تا نوبتش بشه، بعد فرم پرکنه و.... که واقعا کی بره این همه راهو! تازه اگه بعدا مشکلی هم پیش بیاد مجبور بشی بری همون شعبه ای که حساب باز کردی که اصن خدا میدونه آدم تا چندسال دیگه کجاست؟ فرض کن رفتی یه شهر دیگه حالا بابت یه سری خدمات مجبور بشی یه مسافرت هم بری.

[حرفای جدی] | نوشته شده در شنبه, ۸ آبان ۱۴۰۰، ۰۶:۳۲ ب.ظ توسط مهدی زبیدی | ۱ نظر

شاید کمی حرفامو به حس نا امیدی بگیرید ولی برخلافش، این عقیده من درمورد چهارچوب زندگیه. زندگی ای که جز تکرار چندحس چیز دیگه ای قرار نیست داشته باشه.

من در اوج خوشحالی خودم این رو میفهمم که قراره نهایت تا یه هفته این حس ادامه داشته باشه و قراره به هر حال سر هرچیزی، این حس خوشحالی و امید جاشو به غم بده. این طبیعت زندگیه. قطعا تویی که داری این متن رو میخونی هم این فرمول رو تجربه کردی.

همه برای آدم یه لیست از کار های مشخص ترتیب میدن، لیستی که تشکیل شده از راه هایی که تو تا حد زیادی توی انتخاباشون دخیل نبودی و به جات انتخابش کردن. حالا تو به این لیست اگر پسر باشی سربازی اجباری و اگر دختر باشی، ازدواج اجباری و محدودیت های جامعه رو اضافه کن!

اما واقعا چی باعث میشه این زندگی از تکراری ترین حالتش، کمی طبیعت متفاوتی رو به خودش بگیره؟

[متفرقه] | نوشته شده در چهارشنبه, ۵ آبان ۱۴۰۰، ۰۳:۳۶ ب.ظ توسط مهدی زبیدی | ۱ نظر

خوشحالم که بعد از مدت ها به وبلاگ نویسی برگشتم. چیزی که شاید تقریبا داره به فراموشی سپرده میشه. هرچند واقعا نمیفهمم چرا.

حقیقتا همه ما توی زندگی مملو از حرف هایی هستیم که هیچ وقت فرصت بیانش پیش نمیاد. این فرصت پیش نمیاد که یکم با خودمون دودوتا چهارتا کنیم ببینیم افکارمون مارو دارن به چه سمتی میبرن.

و خب، من بستری بهتر از وبلاگ برای این حس نمیشناسم.