زمان مطالعه: نامشخص | [حس های گاه و بی گاه] | نوشته شده در جمعه, ۱۵ بهمن ۱۴۰۰، ۱۱:۰۹ ب.ظ توسط مهدی زبیدی | ۰ نظر

تقریبا این حال و روز هر روز منه. میشینم پشت سیستم و برای آرزویی که دارم دست به کار میشم اما روحم خبر نداره که چی پیش میاد. سعی میکنم چیزایی رو یاد بگیرم که بتونم باهاشون کار ساختن پروژه هام رو شروع کنم ولی از آینده احتمالیم میترسم. ترسم به خاطر سختیاش نیست، به خاطر مبهم بودنشه. اینکه باید از این مملکت برم یا نرم؟ اگر اون پولی که من انتظار دارم از کارم درنیاد تکلیف من و مسیرم و رفتنم چی میشه؟ اصن برفرض از این مملکت رفتم...تا کجا میتونم اونور دووم بیارم و بمونم؟ چرا انقدر انتخاب ها بین بد و بدتر ان؟ چرا حق انتخاب ها بین دو چیز خوب نیست؟

«گورباباش! گور بابای همه چی! بذار فقط کاری که میخوام رو انجام بدم» این چیزیه که هر سری بعد این همه فکر به خودم میگم ولی باز این فکر کردنا کمتر نمیشه. کاش این وسط یه اتفاقی میفتاد که من رو به همه چیز امیدوار تر کنه... میفته؟ کی میدونه...

میدونم که میتونم بترکونم...من بحثی رو توانایی های خودم ندارم. هرچند امیدوارم غرور برداشت نشه ولی از اونجایی مطمئنم به خودم که سر همه چی سعی میکنم استاندارد ها رو رعایت کنم و تا جایی که بلدم و میتونم کم نذارم برا همین از سمت خودم شکی ندارم.(واقعا یکی از چیزایی که خیلی ازش بدم میاد کم کاریه! یا یه کاری رو نکن یا اون کار لعنتی رو کامل انجام بده. این حرف منه.) ولی خب بحثم سر انتخاب های منن...سر اینکه فقط سوختن یه قطعه از این سیستم خسته و پیرمرد من میتونه چقدر من رو از همه چیز عقب نگه داره...من زندگیم به یه تار مو بنده. امیدوارم این تارمو پاره نشه......

پسر نیاز دارم که پاشم برم بیرون یکم برای خودم بگردم ولی انگار یه وزنه سنگین انداختن رو دوشم.... چه میشه کرد.... وضعیت حسی من شده مثل یه تیکه نور بین ابر های خاکستری....امیده هست ولی خب...به چه رنگ؟
فکر کنم اینم دوره ایه که نیاز به گذشتن داره...میگذره....

۰ ۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی